
در آستانه اربعین شهدای تیپ 71 روحا... استان مرکزی
برادر شهید سیدمحسن قریشی در نامهای خطاب به آن شهید سرافراز:
دعایمان کن! همه را خصوصا مادر را که این روزها بیتاب است و بیقرار ...
برادر شهید سیدمحسن قریشی در نامهای خطاب به آن شهید سرافراز که در درگيری نيروهای تيپ 71 روحالله با ضدانقلاب اواخر فروردینماه به شهادت رسید، آورده است: دل سپردهای اهلبیت رسول الله (ص) بود و ارادتمند آستان سالار شهیدان و ماه بنیهاشم... چه عاشقانه عزل ارادت و دلدادگی ولایت اهل بیت میخواند و چه زیبا میخواهد. دلباختهای پاک و ولایتمدار بود و در سربازی راه ولایت استوار... مومن به نظام ولایی و امانت مقدس جمهوری اسلامی ایران.
به نام خدای شهیدان که در محضرش زنده و حاضرند
تقدیم به روح بلند شهید سید محسن قریشی
سلام محسن جان
سلام برادر غریبم
سلام مسافر تازه پروازم
نمیدانم از کجا شروع کنم، نمیدانم چگونه شرح دهم حال در به دری را...
دلم تنگ و قلم ناتوان و لهیب شعلهها بر احساس...
کدام واژهها را دریابم که غم غربتت را برای لحظهای در دل جملههایم جاری کند!
فراری میکنم از هرچه آینه، از هرچه آینه که نخواهد تصویر زیبایت را به چشمان دنیا ببخشد....
نازنین شهیدم: تقویم زندگانیات را همچون شعر جوانیات چه دلربا سرودی....
در آخرین ماه سال در آشیانهی مهرت نشستی و بهار آرزو را در افق مشترک احساس آغازگری ... اما در اولین ماه سال غریبانه پرواز کردی... راستی خوب بلد بودی جای زمستان و بهار را عوض کنی. حسرت، آتشم میزند... اینقدر با توحرف داشتم و نمیدانستم. حرفهایی با توکه حرف بودی و پیوسته سکوت را میسرودی ...
محسن جان:
دعایمان کن! همه را خصوصا مادر را که این روزها بیتاب است و بیقرار ...
آنگونه که 6 سال پیش پس از فراق پدر به یاریاش شتافتی و آنگونه که از چون تو فرزندی بایسته بود پرستار و یاورش بودی. اکنون تو را میطلبد که زودتر از همه به مهمانی پدرشتافتی. چه مهربان میزبان و چه نازنین مهمانی
محسن جان: همسر باوفایت را دعا کن که فقط روزهایی کوتاه را عاشقانه با تو نجوا کرد. روزهایی کوتاه اما اکنده از شوق و احساس با تو بودن....
برادر شهیدم:
چه با عزت و چه با افتخار پرواز کردی...
پروازت را همه به بدرقه آمدند، شهری به وداع تو و آن لالههای همراهت آمدند...
مردم با جانی بیقرار و دلی داغدار و سرشار از صفا و معرفت آمدند...
شرمی از حضورشان در دل و جانمان مانده که تا همیشهی عمر از خاطر نرود.
تو را و آن دو لالهی دیگر را چونان بردوش گرفتند که گویی پارهای از جانشان را میبردند.
ندانستم اشک ما و مادر، گریههای بیامان یاران و همسر در فراق توست یا از غرور این همه شعر و شعور مردم پاک و بیادعا.
آری آمدند...
همچون روزهای حماسه و خون و دفاع مقدس، دل به طواف لالهها سپردند و شکوه وداع را سرودند عکس دلربایت را در بر گرفتند و گریستند و خواستند تا بگویم که:
سیدمحسن متولد 1363 بود، در زادگاه پیر جماران "خمین"، شهری آکنده از انفاس قدس روح خدا...
خوش صورت بود و نیک سیرت.
همواره بال تواضع برآستان پدر و مادر به خاک پاک احساس میسایید...
هنر آموختهی مکتب احترام و ادب بود در پیشگاه بزرگان...
سخنش کوتاه بود و کم اما عملش دقیق بود و بسیار...
دل سپردهای اهلبیت رسول الله (ص) بود و ارادتمند آستان سالار شهیدان و ماه بنیهاشم...
چه عاشقانه عزل ارادت و دلدادگی ولایت اهل بیت میخواند و چه زیبا میخواهد. دلباختهای پاک و ولایتمدار بود و در سربازی راه ولایت استوار... مومن به نظام ولایی و امانت مقدس جمهوری اسلامی ایران.
محبوب قلبها بود و محجوب و دلربا...
ارادهاش آهنین بود و غیرتش آتشین...
واجبات برایش تکلیفی گران نبود... عشق بیکران بود و مستحبات واسطهی عشقبازی با معشوق ازلی... دلمشغولیش دنیا بود اما امور دنیایش را مدیریت میکرد...
چونان پیشوایش علی (ع) « ونظم امرکم» سرمشق زندگیاش بود....
دلهای یاران وخویشان بیتاب او و او بیتاب خویشان و یاران
دستهایش بوی گندم میداد و خاک و سبزه و برکت ...
آن شهید گرامی خدا را شاهد از آن میدانست که در محضر کبریاییاش جانداری و مخلوقی، هر چند در نظر کوته نظران بیمقدار، از دست او یا دیگری آزار بیند.
لحظههایش را آنگونه پاس داشت تا خود چون ابری سبکبار از پیشانی آسمان گذشت...
کشاورز صبور ده، جوان دلاور مادر بود و پاسدار شهید اسلام...
وفای به عهد را آنگونه آموخته بود تا بتواند در راه دلدار سرببازد و دل برافرازد.
سید محسن در 30 فروردین 1389 از پی تنها 26 بهار و گذران فقط چند هفته از آغاز زندگی مشترک، در میعاد با دوست در مرزهای شمال غرب در رویارویی با از حق برگشتگان گروهک شرور پژاک مظلومانه اما دلاورانه سربر آستان جانان نهاد سنگهای آذرین داغ آن دلاور گردان تکاور را بردل گرفتند تا باردگر خون آلالههای خاک عطشناک را دریابد و امید رهایی و وصال باردیگر در رگهای زمین جاری شود. اینک سیدمحسن در روزهایی که داغدار بانوی آب و آیینه حضرت فاطمه زهرا(س) بود. مهمان مادر بزرگوار خود. مادر مظلومهی مظلومان شد تا تقدیر شب قدر زندگانیاش را قدر و منزلتی دیگر ببخشد.
سیدمحسن مرهم دل ما بود و اینک داغ او جز عنایت دوست مرهمی نیست.
شادی آن روح پاک و پایدار، تسلای مادر داغدار و همسر بیقرار و یاران سوگوار... صلوات
برادر دلسوختهی پاسدار شهید سیدمحسن قریشی
(دل نوشته بسیجیان پایگاه حبیب ابن مظاهر قلعه بابو)
محسن جان ما جوانان روستای قلعه بابو با توعهد میبندیم که ازآرمان ها عقاید وراه توکه همانا راه ولایت وپیروی ازولایت فقیه است پیروی کنیم ولحظه ای ازاین مردم وانقلاب ورهبر عزیزمان غافل نشویم وهمواره راه شما را تا
انقلاب حضرت مهدی ادامه دهیم وهمواره دعایمان این است که خدایا ما را به کاروان شهدا بپیوندان.امین یارب العالمین
..................................................................................................................
در زادگاه امام عزیزمان در سال 1363 به دنیا امدتازه ازدواج کرده بود .
یک ماه نمی شد که با همسرش زندگی میکرد که شوق وصال جدبزرگوارش در دلش شعله میکشید دنیا با همه ی بزرگیش برای او کوچک بو د، بهتر است بگویم دنیا برایش مثل زندان بود اولین کسی بود که از بین رفقایش در سنگ های اذرین شمال غرب پر کشید با دیدن پیکر مطهرش روضه های علقمه در یاد می آمدکم سن و سال بود که پدرش در نزدیکی همان روستا با موتور تصادف کرد و به دیار باقی شتافت از کودکی علاوه بر تحصیل به کار کشاورزی نیز مشغول بود تا اینکه دانشگاه قبول شد و برای ادامه تحصیل به تهران رفت .
دانشجوی منضبط :در دوره یكم افسری پذیرفته شده بود. دانشجویی سخت كوش از لحاظ تحصیلی ، انظباطی و نظامی و تهذیبی بو د و به جراَُت می توان گفت همان دانشجویی بود كه حضرت آقا از ما می خوان
مرخصی های پایان هفته :سید دانشجوی دانشگاه امام حسین(ع) بود و از طرفی در روستا كشاورزی می كرد هر هفته از دانشگاه مرخصی می گرفت پایان هفته از تهران تا خمین این مسیر خسته كننده رو می رفت و می یومد به خاطر همین پشتكارش هم بود كه تو كشاورزی زبون زد اهالی روستا بود.
قرآن تو جیبی : می گفتند سید همیشه یه قرآن تو جیبی كوچیك داشت و هر وقت كه فرصت می كرد سریع قرآنشو باز می كرد و قرآن می خون امام جماعت :دوستاش می گفتن هر وقت آماده نماز جماعت می شدیم سید همیشه صف اول نماز بود و وقتی روحانی نداشتیم این آقا سید بزرگوار جلو وای می ستاد و سید امام جماعت ما می شد .
مهربون و دلسوز :سید مادری مهربون داره كه یه ارتباط عاطفی عجیب با سید داشتن و اگه از مادرش بپرسی صد در صد بهت میگه مصداق آیه شریفه : {وبالوالدین احسانا} عمل میكرد.
تكه كلام شهید :من دوست ندارم بمیرم دوست دارم شهید شوم این متن كه تكه كلام این شهید بزرگوارمون هست روی سنگ قبر مطهرشون نقش بسته.
استمحل دفن :ایشان را در كنار عموی شهیدش آسید اسدالله که از شهدای دفاع مقدس بودن در گلزار شهدای اراک به خاك سپردن.
موضوعات مرتبط:
زندگی نامه شهید سیدمحسن قریشی